سلام
خوبین؟
من نمیدونم که خوبم یا بد
تقریبا بی حسم
نه حوصله شادی دارم نه توان زاری
کاملا بی قید و بی حس و بی حوصله
مثه ادمی که دیگه هیچی براش مهم نیست
نه دلتنگم
نه گریه میکنم
نه حرفی میزنم
فقط بعضی روزا مثه امروز 10 تا ایه الکرسی میخونم که اروم بشم
امروزم روز خوبی نبود
روزامو بدون انگیزه شروع میکنم و کارای روتین معمولی انجام میدم تا شب بشه
دوباره فرداش و فرداهای بعدی همینطوری . . .
امروز سه شنبه است
دیروز دوشنبه بود
روزی که از 8 صبح تا 7 شب کلاس دارم
اما فقط کلاس ازمایشگاه صبحم رو رفتم
کلاس بعدیش تشکیل نمیشد همون کلاسی که هفته پیش بجای رفتن سرش
رفتم تو جنگل دانشکده گریه کردم
دیروز صبح با مامان رفتم دانشگاه و مامی منتظر موند تا کلاسم تموم شد باهم برگشتیم
منی که همه کلاسام رو میرفتم بی غیبت حالا همه درسا رو 3 غیبته ام
دیروز اومدم خونه که کمک مامی خونه تمیز کنم اما از درد پاهام
اصلا نمیتونستم راه برم چه برسه به خونه تمیز کردن
تا اخر شب بقول امیر برج زهرمار بودم
امروز صبح خواستم خونه تمیزکنم که جاروی محترم بازی در اورد
و با امیر خوردیم بهم دیگه
یعنی دیروز هم بحث کردیم با هم اما طاقت نیورد اومد منت کشی
امروز اما بعد از گفتمان رفت دانشگاه
به مامان امروز میگفتم بهش بگو یکم همراهی کنه با ادم
ما هیچی میگیم برادرمونه اون دختر بدبختی که میخواد به این تکیه کنه ازش همراهی و مردونگی میخواد
امروز بخاطر اینکه باز نخوریم بهمدیگه ازش کمک نخواستم اما سر یه چیز دیگه خوردیم بهم
به حرف هیچکس گوش نمیده فقط کاری که خودش بخواد میکنه
فکر کنم خصوصیت تیر ماهی ها این باشه . . .
اصلا به درست و غلطی حرف طرف مقابلشون گوش نمیدن
هرکاری فکر کنن درسته انجام میدن و نهایت حرف شنویشون از مامانشونه...
اون روزی خونه خاله فرشته ام با تمام اختلاف نظراتی که با هم داریم از حرفش خیلی خوشم اومد
اینکه " مردا ادمایی هستن که یه روزی به خودت میگی
چقدر خوبه که هست اگه نبود من چجوری باید زندگی میکردم
و همه زندگیت رو خلاصه شده تو اون ادم میبینی اما دقیقا وسط همون فکرات
یه کاری میکنن که از خودشون و جد و ابادشون متنفر میشی
و ممکنه چند ساعت بعدش دوباره بشن همون ادم خوبه و دوباره زندگی بشه گلستان
اما بودنشون بهتر از نبودنشونه با همه بد اخلاقی هاشون "
امروز مامی میگفت این منحصر به شوهر نمیشه فقط
برادر و پدر و دایی و همه مردای عالم چه نسبت باهات داشته باشن چه نداشته باشن این خصلت رو دارن
هیچ وقت نمیتونی از یه مرد مطمئن باشی
و شاید هیچ کس به اندازه من اینو لمس نکرده باشه . . . .
چند وقتیه که کل فامیل با ریحان درگیرن که بهش بگن زندگیش رو
رو علاقه یه پسر 20 ساله که هیچی نداره و تازه ترم دومه نسازه
و بذاره زمان مهر اون پسر رو بهش ثابت کنه
و به نظر بزرگترا ریحان از من حرف شنوی داره
اما هرکاری میکنم که اینو بهش بفهمونم تو کتش نمیره
نمیدونم چجوری باید بهش بگم که زندگی بی رحمه
زندگی غیر قابل پیش بینیه
زندگی دقیقا تو اوج خوشی هات حالت رو میگیره
حالا این خوشی میخواد کوچیک و برای چند ساعت باشه میخواد بزرگ و اینده ساز باشه
نمیدونم چجوی باید بهش بگم که قبول کنه که فکر نکنه زندگی اون با همه فرق داره
دوست داشتن اون پسر فرق داره و تا ابد پای حرفش میمونه
در صورتی که بعضی وقتا اتفاقاتی می افته که از دوست داشتنت هم میگذری
و این چیزا رو الان نمیتونی بفهمی . . . .
هی . . . .
اون روز به شیرین میگفتم هیچ وقت عاشق نشو
گفت مگه تو تونستی جلوی دلت رو بگیری که من بتونم بگیرم ؟
اما واقعا عاشق نشدن بهتر از اینجوری عاشق شدنه . . . .
و عاشق شدن تو فضای مجازی بهتر از عاشقی تو دنیای حقیقیه . . .
هی . . . .
بقول مدیر مدرسه ابتداییم باید راضی بود
هرچی اون بخواد همون میشه ادم واسه چی الکی حرص بخوره
وقتی یکی هست که حواسش به همه چی هست . . .
این خانوم مدیر چند سال پیش پسرش تصاوف کرد فوت کرد
وقتی مامانم دیروز زنگ زد روزش رو تبریک بگه گفت شوهرمو امروز مرخص کردن اوردن خونه
خودش تابستون عمل جراحی داشت
یکی از خواهراش همسر شهیده
یکی از خواهراش تک دختر جوونش رو که دانشجو بود در عرض 24 ساعت از دست داد
اماوقتی باهات حرف میزنه بجز ارامش چیز دیگه ایی تو حرفاش نمیبینی
ادم حسودیش میشه به ارامشش . . . .
اول پستم نوشتم گریه نمیکنم
گریه از سر دلتنگی منظورم بود
وگرنه امروز از صبح گریه کردم فقط. . . .
رادیو روشن بود و روضه پخش میکرد
با روضه ها گریه کردم
بعدش خودم اهنگ و نوحه گذاشتم
با اونا هم گریه ام گرفت
عصر از دست پدر جان گریه کردم
و الان وقت اذونی یاد لقب امام کاظم (ع) افتادم باز گریه ام گرفت
فکر کنم الان برم نمازم بخونم باز گریه ام میگیره
نمیدونستم لقب امام هم باب الحوائجه . . . .
این لقب گریه ام میندازه . . . .. :(
برام دعا کنید . . .. :(
ببخشید یهویی تموم شد :(
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور