سلام
خیلی وقته دلم میخواد بیام بنویسم اما هی نمیشه
مثه سه هفته ایی که قراره برم دانشگاه وهی جور نمیشه
یا یک هفته ایی که میخوام برم نمایشگاه کتاب و نشد
قرار بود شنبه هفته پیش با دوستای یونیم برم اما نرگس گفت روزای تعطیلی من روزای اوج درسی اوناست
قرار شد سه شنبه با شیرین برم یهو دوشنبه شب یادش اومد فردا شب مهمونن و کنسل شد
قرار شد پنجشنبه صبح بریم که سپاه بنر زد جمعه صبح رایگان میبره نمایشگاه
زنگ زدیم به اونا ثبت نام کردیم باز شیرین شبش پیام داد که امتحان داره و نمیتونه بیاد
وقتی داشت معذرت خواهی میکرد بهش گفتم قرار نبود بریم
نمیشد زور زورکی جورش کرد
گفتم من عادت دارم که کارام سخت انجام بشه یا کلا انجام نشه
وقتی گفت نمیتونم بیام ناراحت نشدم
برعکس همیشه اروم و صبور و بی تفاوت بودم
کاش تو همه مسائل میتونستم انقدر اروم باشم . . . .
امروز سومین جمعه اییه که حسین رفته . . . .
تو این مدت 2-3 بار خوابش رو دیدم
یکی شب مبعث که زنگ زده بود بهم تبریک بگه
یکی دیشب که پیادم داد برگشتم گفتم بهت خبر بدم
دوشنبه ایی بعد کلاس رفتم مسجد نماز بخونم
جلوی در مسجد شربت میدادن
شربت زعفرون مثه این شربت هایی که تخم شربتی دارن بود اما تخم شربتی نداشت
انقدر بهم مزه داد این شربت . . . حس عجیبی داشت برام که ناخوداگاه بغض کردم
بعدم رفتم تو مسجد بین دوتا نمازم بغضم شکست
کلی تو سجده گریه کردم
بعد نمازم مفاتیح برداشتم اعمال روز 3 شعبان رو ببینم چشمم خورد به دعای علقمه
چادرمو کشیدم رو سرم بسته دستمالم رو باز کردم گذاشتم جلوم و زار زار گریه کردم
نمیدونم چه سری داره این دعای علقمه که همیشه از وسطاش اروم میشم و اشکام بند میاد
بعد دعا یکم دراز کشیدم که حالم جا بیاد صدای مولودی ایی که گذاشته بودن
به دلم انداخت شیرینی پخش کنم برای تولد امام حسین . . .
قبل اینکه برم سر کلاس رفتم تعاونی دانشگاه شکلات خریدم و بردم سر کلاس
با اینکه یه بسته شکلات بیتشر از 20 تا دونه هم شکلات نداره
اما وقتی در جواب به چه مناسبت میگفتم فردا تولد اما حسینه خیلی حس خوبی داشت برام
فکر میکردم هر سال شیرینی بدم تولد امام حسین
چرا بیشتر ادما روزای وفات و تو محرم صفر نذری میدن؟
انرژی تولد که بیشتره ادم شاد میشه . . .
شرط کردم هر یال در حد توانم یه چیزی پخش کنم بین ادما . . .
دوشنبه ایی وقتی اومدم خونه و برای مامان داشتم تعریف میکردم که چیکار کردم
سریع برگشت گفت چرا چشمات پف کرده ؟ گفتم دعا میخوندم
دلیل اصلیش رو نگفتم اما دروغ هم نگفتم
چهارشنبه ایی بعد 3 هفته که بدون کتاب میرفتم سر کلاس با خودم کتاب بردم
همینجوری داشتم ورق میزدمش یه کاغذ پیدا کردم
نامه نوشته بودم برای حسین مونده بود لای کتابم
خوندمش . . . کاملا بهمم ریخت . . .
کلاس بعدیش رو اصلا نفهمیدم چجوری گذشت انقدر که تو عالم هپروت بودم برای خودم
بغضی که از چهارشنبه مونده بود تو گلوم دیشب شکست . . .
دیروز عصر مولودی بودیم . . . حوصله و دل و دماغ انجام هیچکاری رو نداشتم
نه اتو زدن موهام نه لاک زدن نه لباس ست کردن نه ارایش کردن
اما همه رو مجبوری و بخاطر حفظ ظاهر انجام دادم . . . .
ولی یادم رفت دامنم رو با خودم ببرم
وقتی برگشتیم بعد نمازم دعا گذاشتم با هنذفری بگوشم کتاب دعا هم جلوم بود با جعبه دستمال کاغذی
در اتاقم بستم تا دلم خواست با دعا گریه کردم . . . .
صبحی بیدار شده بودم اروم ارم بودم
قشنگ اومدم اهنگ گذاشتم خونه رو جمع کردم و اماده پذیرایی از مامان بزرگم کردم
اما بعد 3-2 تا اهنگ همه حس خوبم پرید
هر چی انرژی داشتم از بین رفت انگار همه غم عالم آوار شد رو دلم . . .
این هفته شروع کردم دوباره کتاب "پستچی " رو میخونم
احساس میکنم حسین داره باهام حرف میزنه . . . . .
امروز تموم شد . . . .
میدونی همه داستانا و شعرای عاشقانه بیشتر اینو بهم میفهمونن که اگه خدا بخواد میشه
پس امیدت رو از دست نده
میدونید میخواستم 3 هفته یش ادرس اینجا رو عوض کنم
اماگفتم وقتی حسین برگرده این ادرس رو داره اگه یادش مونده باشه
پس بخاطر اون ادرس عوض نمیکنم . . .
سعی میکنم از زندگیم لذت ببرم
از نعمت هایی که تو زندگیم پره شکر گذار باشم
سعی میکنم به قشنگی روزام نگاه کنم نه تلخی هاشون
دلتنگی هست غم هست سختی هست
اما وقتی برای یکی دلداری میدم که خدا خودش قول داده که بعد هر سختی ایی اسونی هست
تازه دوبار هم اینو گفته و اون خداست مثه ادما نیست که به قولاش و حرفاش عمل نکنه
پس اول از همه خودم باید باورش کنم دیگه . .
باید اینو قبول کنم و باهاش کنار بیام و زندگی کنم .. .
هر چند قشنگی این روزام خیلی نیست اما بازم خوبن . . .
وقتایی که پیاده راه میرم و نگام به قدمامه بیشتر به اینا فکر میکنم که قشنگی زندگیم الان چیه
یکشنبه ها وقتی بر میگردم خونه ساعت 6.5 - 7 هست
از کنار باشگاه سر خیابون و زمین چمنشون میگذرم
دیدن پسر بچه هایی که از بس دوییدن سرخ شدن
و گوش به صدای مربیشون هستن و نگاهشون پی یه توپه
که کجا میره و کی به اونا میرسه برام خوشاینده
هفته پیشی تو راه با خودم میگفتم منم پسر دار بشم میذارمش کلاس فوتبال
که بره بدوئه خسته بشه سرخ بشه نفس نفس بزنه تا من برای معصومیتش دل ضعفه بگیرم
میدونم شاید الان بگید چه خجسته است اما خب دلم خواست اینو دیگه
این هفته قیافه یه بچهه خیلی به دلم نشست . . .
ساعت 6.5 انگار تایم بازی بچه های زیر 18 ساله و ساعت بعدش برای بزرگسالاست
چون دوشنبه ها که باز از جلوی باشگاه رد میشم بزرگترا بازی میکنن و دیگه دوست داشتنی نیستن . . .
هی . . . .
اول پستم نوشتم هی خواستم بیام بنویسم نشده خب ؟
یه دلیلش اینه که چند وقتیه ساعت 25-3 که میشه صدای پیانو میاد
یکی یه اهنگی رو بی کلام میزنه
خونه و محله ساااااااااااااااااکت
کبوترا در حال بغبغو کردن
یه صدای ملودی از دور
و نسیم ملایم اونوقت روز
واقعا ارامش بخشه و دلم میخواد که بیدار باشم و با اون حال و هوا بنویسم
شاید کمتر غر بزنم یا ابراز دلتنگی کنم
اما خب همیشه خواب بر خواست دل پیروز میشه
و اون تایم بجای نوشتن تو عالم هپروت سیر میکنم
برای همین نشد بیام بنویسم
نمیدونم این صدای اهنگ از کجا پخش میشه
اما خیلی لذت بخشه . . . .
ترم دومم پنجشنبه صبحا که ازمایشگاه داشتم
یه دفعه قبل از اینکه کسی بیاد در یکی از ازمایشگاه ها باز بود و صدای اهنگ می اومد ازش
هیچ کس تو ازمایشگاهه نبود اما صدای موسیقی بی کلام می اومد
خیلی برام خوشایند بود . . . .
حالا عصرا هم اینجوری خوشایند شدن . . .
اما امان از دم اذون و وقت غروبی . . . .
:(
امروزم که عصر جمعه است . . .
مامان بزرگم رو صبح اوردیم پیش خودمون . . .
باید برم پیشش . . .
برامون دعا کنید . . . .
فعلا . . .
برچسب:
نویسنده: سام حسینیپور