خرید بک لینک

سلام

خوبین؟

من نه

نمیدونم پست 148 رو کسی خوند یا نه

اما با حال کاملا خراب نوشته بودم شبش پاکش کردم

نمیدونم چند شنبه بود که نوشتم

اما از شنبه حالم بدتر از اون پستم شده

بعد یک ماه بی خبری

بعد یک ماه بلاتکلیفی

بعد چندین ماه کشمکش

بعد مجموع یک سال عشق و عاشقی

بعد اخرین دیداری که تماما حرف دلدادگی بود

شنبه یه پیام برام اومد که رفتم سوریه حلالم کن . ...

سهم من از همه اینا فقط شد همین پیام . . .

رفتم... دیروز رسیدم . . . حلالم کن .. .

همین . . .

نه زنگی نه حرفی نه خبر دادنی هیچی

من موندم و یه دنیا غم و نگرانی و دلواپسی و حقی که هیچ کسی بهم نمیده

هیچ کس نمیدونه بین ما چیا گذشته . . . هیچ کس حق ناراحتی و گریه نمیده بهم...

نه میتونم تو خونه بمونم نه کلاسای دانشگاه رو طاقت میارم

یکشنبه رفتم دانشگاه اما بجای اینکه برم سر کلاس رفتم نشستم زار زار گریه کردم

دوشنبه صبح هم همینطور . ..

این چند روز فقط گریه کردن و ایه الکرسی خوندن وقت هول کردن و دلشوره گرفتن شده کارم

هر صفحه و کانال معتبری که میدونستم اخبارشون دقیقه فالو کردم و عضو شدم که اخبار رو دقیق داشته باشم . اختلاف ساعت رو در اوردم سایت هواشناسی رو چک کردن شده تیک این چند وقتم

اما بازم ناارومم ....

تنها دلخوشیم شده اینکه درسته جواب پیامام رو نمیده اما وقتی پیام میفرستم ارسال میشه

یا اینکه وقتی زنگ زدم صدا نمیرفت اما باز یکی جواب داد و خطش روشنه

منی که تو اوج ناراحتیمم باز برای شاد بدون بقیه وانمود میکردم شادم حالا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم

نه حوصله بیرون رفتن با شیرین رو دارم نه حوصله مهمونی رفتنی که شده سریال و تا دو هفته دیگه ادامه داره نه حوصله اهنگ گوش کردن نه غذا پختن و کار خونه انجام دادن . . .

فقط میتونم بخوابم یا خیال پردازی کنم برای خودم یا سر نمازام گریه کنم . . .

به هرکی رسیدم گفتم التماس دعا ... . که فقط برگرده ...

نمیدونستم وقتی سر نماز دعا میکردم که خدایا گره از کاش باز کن کمکش باش به چیزی که میخواد برسه این میشه جوابش . . .

بعد این چند روز کذایی امروز به خودم دلداری میدادم که بجای اینکه زانوی غم بغل بگیری

دعا کن زودتر جنگ تموم بشه برگرده ...این همه ادم از جنگ ایران هنوز هستن برگشتن اونم برمیگرده

با اینکه از خانوادش دلگیرم و اونا دلیل رفتنش هستن اما میگم مامانش هم میخواد که برگرده

اگه دعا من نگیره دعای مادرش حتما میگیره ....

درسته که دلم بدتر از همیشه شکسته درسته که شدم حکایت خام بدم پخته شدم سوختم

درسته که وقتی فهمیدم اتیش گرفتم درسته خدا جواب دلای شکسته رو میده اما بازم دعای مادر بالاتر از منه

من عادت کردم که هرچیزی که میخوام رو با کلی مکافات به دست بیارم

حالا هم حاضرم سختی بکشم اما تهش خوب باشه . . .

هیچ کار خدا بی دلیل و حکمت نیست پس جواب استخاره هایی هم که گرفتیم بی دلیل نبوده

هر چقدرم که مخالفت کنن و مشکل پیش بیاد هر چقدرم که خودش نا امید باشه

من به قدرت خدام و معجزه هاش اعتماد دارم

فقط خداست که نا ممکن ها رو ممکن میکنه

پس همیشه میشه امیدوار بود

با دلتنگی هم میشه ساخت بقول خودش یکم گریه و توکل بخدا جواب دلتنگیه ....

همینکه اینجا مینویسم و با شما حرف میزنم و ازتون میخوام که براش دعا کنید ارومم میکنه

من گناهکارم صدام به خدا نمیرسه اما شماها گناهای منو ندارید ...

براش دعا میکنید مگه نه ؟


یه چیزی بگم؟

پشت همه ناراحتی ها و نگرانی هام یجورایی ارامش نشسته

وقتی فکر میکنم که کجاست و برای چی رفته و پیش کی رفته

وقتی فکر میکنم که اونم مثه زلیخا از عشق مجازی به عشق حقیقی رسیده

که اونجوری ازاد از هر حسی باهام حرف میزد لابد یه چیزی اونجا دیده

به یه چیزی رسیده که همه اهل زمین براش بی معنی شده . . .

فکر میکنم وقتی این همه دم از امام حسین میزنیم و میگیم کاش روز عاشورا ما بودیم

به حرف که فقط نمیشه عمل هم میخواد

وقتی تو زیارت عاشورا میخونیم خدایا مرگ ما رو شبیه پیامبر و اهل بیت قرار بده

خب پس ناراحتی نداره . . . . داره ؟؟؟؟

ناراحتی نداره . . .دلتنگی داره . . . .

تو نوشتن این پستم هزاران بار چشمام پر شد و نذاشتم اشکام بریزه

دلم میخواد مقاوم باشم مثلا . . .


" - خیلی لوسم؟

* خیلی :)

- اخه پیش همه باید محکم باشم ولی جلوی تو کم میارم دیگه

* از بس خانومی. پیش حسین لازم نیست محکم باشی خودت باش هرچی دلخواست بگو :)

- وقتی با تو حرف میزنم پشتم به تو گرمه خیالم راحته که تو هستی انگار تکیه گاه دارم :)

.

.

. "


حالا دیگه هیچ کسو ندارم که پیشش خودم باشم . . . . :(


فقط تو خواب میتونم باهاش حرف بزنم . . .

مثه دیشب . . ..

اون داره باهام حرف میزنه اما من تو بیداری نمیفهمم. . .

وقتایی که خوابش رو میبینم دلم میخواد تمام روز رو بخوابم ....


عاشق شدن خیلی بده نه ؟؟؟؟

یه وقتایی فکر میکنم بعد ها چجوری میخوام دختر تربیت کنم ؟

چجوری باید این همه سختی و احتمالات رو بهش بگم که قبول کنه؟

یعنی اونم میخواد مثه من این همه سختی بکشه؟؟؟؟


به این چیزافکر کردید تا حالا ؟؟؟؟

ما که بچه های الانیم اینیم وای به حال بچه های ما . . . . :(



خیلی حرف زدم نه؟

هنوزم دلم پره برای حرف زدن

هنوزم کلی حرف دارم که بگم

اما میذارمش برای بعد . . .


برامون دعا کنید . . . . . . . :(

فعلا

برچسب: نویسنده: سام حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 18:43

صفحه بندی